تبليغاتX
گویندخداهمیشه باماست ای غم نکندخداتوباشی

گویندخداهمیشه باماست ای غم نکندخداتوباشی

تو را به جاي همه ي کساني که نشناختم دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيستم دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم

و برفي که آب مي شود

و براي نخستين گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم

بي تو جز گسترده اي بي کران نمي بينم

ميان گذشته و امروز.

از جدار آيينه ي خويش گذشتن نتوانستم

مي بايست تا زندکي را لغت به لغت فرا گيرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از ياد مي برند.

تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه گي ات که از آن من نيست

به رغم همه ي آن چيزها که جز وهمي نيست دوست مي دارم

براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم

مي انديشي که ترديدي؟ اما تو تنها دليلي

تو خورشيد رخشاني که بر من مي تابي هنگامي که به خويش مغرورم

سپيده که سر بزند

در اين بيشه زار خزان زده شايد گلي برويد

شبيه آنچه در بهار بوييديم

پس به نام زندگي

هرگز نگو هرگز!


                                       پل الوار

+نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین1389ساعت11:57توسط طلا |

 


...زندگي رسم خوشايندي است


زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود...

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه ساده و يکسان نفس هاست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است

چه اهميت دارد    گاه   اگر مي رويند

قارچهاي غربت؟

من نمي دانم که چرا مي گويند: اسب حيوان نجيببي است کبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد...

چترها را بايد بست      زير باران بايد رفت...

کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم...
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم

کار ما شايد اين است

که ميان گل نيلوفر و قرن

پي

آواز حقيقت بدويم


                                                  سهراب


+نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین1389ساعت12:4توسط طلا |

http://i8.tinypic.com/8axt40h.jpg


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند


                                      اخوان ثالث


+نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389ساعت12:11توسط طلا |



بی تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره بدنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
درنهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه: شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
يادم آيد: تو به من گفتي:
- از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن.
آب، آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت بنگاهي نگران است
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني،چندي ازاين شهر سفر كن!؛
با تو گفتم: حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو، هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم،نه گسستم.
باز گفتم كه:تو صيادي و من آهوي دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم؛!
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم 

                             

                                              فریدون مشیری

+نوشته شده در جمعه 27 فروردین1389ساعت9:21توسط طلا |


امروز که محتاج توام جای تو خالسیت

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در من نفسی نیست نفسی نیست

در خانه کسی نیست

نکن امروز رو فردا

بیا با ما که فردایی نمی ماند

که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو بر می خورم اما

در تو شده ام گم به من دسترسی نیست

نکن امروز رو فردا

دلم افتاده زیر پا

بیا ای نازنین ای یار

دلم رو از زمین بردار

در این دنیای وانفسا

تویی تنها منم تنها

نکن امروز رو فردا

بیا با ما بیا با ما

امروز که محتاج توام جای تو خالسیت

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در این دنیای نا هموار که می بارد به سر آوار

به حال خود مرا نگذار رهایم کن از این تکرار

در این دنیای وانفسا

تویی تنها منم تنها

نکن امروز رو فردا

بیا با ما بیا با ما

امروز که محتاج توام جای تو خالسیت

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است

حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست


                    ابی




                       


+نوشته شده در جمعه 27 فروردین1389ساعت1:15توسط طلا |

سیب


من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتهای بی تابی میخوام

من از اون وقتهای بی تابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخه ی حسرت بچینم

بندازم تو آسمونو تاب بدم

بندازم تو آسمونو تاب بدم

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتهای بی تابی میخوام

مثل یه دسته گل اقاقیا دلم آواز می کنه بیا بیا

تو میری پشت علفها گم میشی

من می مونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

 

                                             

+نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت19:18توسط طلا |

http://www.stichtingandishe.nl/afbeeldingen/sofi.jpg


چشاتو وا نکن  اينجا هيچ چي ديدن نداره

 

صدای سکوت لحظه ها ، شنیدن نـداره

 

توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

 

ديگه هيچ شاپرکي ، حس پريدن نداره

 

دستاي نجيب باغچه ، خيلي وقته خاليه


 از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره


 بذار باد بياد ، تموم دنيا زير و رو بشه


 قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره


 خيلي وقته ، قصه ی اسب سفيد ، کهنه شده


 وقتي که آخر جاده‌ها رسيدن نداره


 نقض قانون آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم


 چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت11:22توسط طلا |


http://i26.tinypic.com/10qi9ad.gif

                    بردی از یادم


بردی از یادم     دادی بر بادم     با یادت شادم

دل به تو دادم   در دام افتادم     از غم آزادم

دل به تو دادم   فتادم به بند   

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان    که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز    خبری نشد از آن

کی آیی به برم؟   ای شمع سحرم

در بزمم نفسی    بنشین تاج سرم    تا از جان گذرم

پا به سرم نه       جان به تنم ده      چون به سر آید

عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم    زان که من در دیار غم

گشته او غم گسار غم

امید اهل وفا تویی   رفته راه خطا تویی    آفت جان ما تویی

بردی از یادم     دادی بر بادم     با یادت شادم

دل به تو دادم   در دام افتادم     از غم آزادم

دل به تو دادم   فتادم به بند   

ای گل بر اشک خونینم بخند


+نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت19:30توسط طلا |


                                   گهواره

دلم تنگه برای گریه کردن     کجاست مادر کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست     همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده ی قصه     همیشه دختر فقیر و می خواست

همون شهری که قد خود من بود     از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد     نه من گم می شدم نه یه کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن     کجاست مادر کجاست گهواره ی من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه     نگو گریه دیگه به من نمیاد

بیا منو ببر نوازشم کن     دلم آغوش بی دغدغه می خواد

نمی دو نه کسی چه سخته موندن     مثل برگ رویه شاخه ی تکیده

ببین شکوفه ی دلبستگی هام     چقدر آسون تو ذهن باد می میره

کجاست اون دست نورانی و معجز     بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک     چرا به یاد این شکسته تن نیست؟

تو رگبار هراس و بی پناهی     چرا دامن سبزش چتر من نیست؟

دلم تنگه برای گریه کردن     کجاست مادر کجاست گهواره ی من


                                     گوگوش


+نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین1389ساعت22:38توسط طلا |

http://img33.picoodle.com/img/img33/5/11/11/f_dddm_f43ea07.jpg

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی,عاشقم

ابر شدم صدا شدی,شاه شدم گدا شدی,شعر شدم قلم شدی,عشق شدم تو غم شدی

ای عشق من,دریای من آسوده در رویای من,این لحظه در هوای تو,گوشده در صدای تو

من عاشقم لیلایه تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی,عاشقم

ماه شدم ابر شدی,اشک شدم صبر شدی,برف شدم آب شدی,قصه شدم خواب شدی

ای عشق من,دریای من آسوده در رویای من,این لحظه در هوای تو,گمشده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

+نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین1389ساعت23:32توسط طلا |

ای که تو گفتی به اسم من کسی رو نداری     دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری

فکر نکن دنیا همین طور می مونه به کام تو       من که رفتم خط زدم خط سیاه رو نام تو

چی خیال کردی منو ول کردی تو دستهای باد    چطوری دلت اومد عشقمونو بردی ز یاد

مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت؟               رفتی و منو فروختی به غریبه عاقبت . . .

می خوام این فکر تو رو از تو سرم بیرون کنم       خونه ای که ساخته بودیم توی دل ویرون کنم

می دونم یه روز می شه میای سر حرفهای من   اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من

اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من !



+نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت0:21توسط طلا | |

دل من یه روز به دریا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرار و ورکشید ، آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب ، سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود ، به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد ، نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت
حیونی تازگی آدم شده بود ، به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن ، خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی ، آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت ، خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب ، سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود ، به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد ، نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت
حیونی تازگی آدم شده بود ، به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت18:14توسط طلا |

                      عادت


توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست

میدونی تو قلب من نقطه ی تزویری نیست

گریه ی شبونه رو جز تو که تسکینی نیست

مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست

تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاچیدی

تو چه بیهوده ز من رنجیدی

به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی

غم عالم به دلم کوبوندی

به تو نفرین دل عاشق,دل زار

تو منو غرق خجالت کردی

منه آزاده ی مغرور و ببین

تو چطور بنده ی عادت کردی




+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت11:7توسط طلا |

http://edi.grd.googlepages.com/gol3-th.JPG

Since Meeting You


Since meeting you

I know that love

Is the most important feeling

One can have


I used to think

that love was only real in the movies

and that I enjoyed being alone


I used to think
that I was too independent
that I didn't need anyone
because I was so strong
But after meeting you
I realize that my attitude
towards love
was merely a cover-up of
my disappointment with relationships
I put on a strong front
So on one would know how I felt


But after meeting you
I could no longer pretend
My feeling became transparent
and now I want to tell the world
something I always knew but was
afraid to admit
that love is the most important
feeling one can have
and I want to thank you for
causing me to be honest
with myself and others
I love you 
 

 


+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت12:34توسط طلا |

جزیره

من همون جزیره بودم .. خاکی و صمیمی و گرم .. واسه عشق بازیه موجا .. قامتم یه بستر نرم...

یه عزیز دور دونه بودم ... پیش چشم خیس موجا ... یه نگین سبز خالص... روی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ... روی قلبم پا گذاشتی...

غصه های عاشقی رو ...  تو وجودم جا گذاشتی...

زیر رگبار نگاهت...  دلم انگار زیر و رو شد...

برای داشتن عشقت...همه جونم آرزوم شد...

تو نفس کشیدی انگار..نفشم برید تو سینه...

ابروبادودریا گفتن حس عاشقی همینه...

اومدی تو سرنوشتم ... بی بهونه پا گذاشتی ... اما تا قایقی اومد... از من و دلم گذشتی ...

رفتی با قایق عشقت... توی روشنی فردا... من و دل امٌا نشستیم... چشم براهت لب دریا...

دیگه تو خاک وجودم  .... نه گلی هست نه درختی...

لحظه های بی توبودن  ....  میگذره امٌا به سختی...

دل تنها و غریبم  ....  داره این  گوشه می میره...

ولی حتی وقت مردن...  بازسراغت و میگیره...

میرسه روزی که دیگه فعر دریا میشه خونم...

امٌا تو دریای عشقت... باز یه گوشه ای می مونم....

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت1:32توسط طلا |

http://lovemavara.persiangig.ir/image/alone.jpg

تو نه بارونی نه شن باد       تو نه مرحمی نه فریاد

تو نه خسته ای نه هم پا     تو نه از غیری نه از ما

تو نه بیرون نه درونی           تو نه ارزون نه گرونی

تو نه خاکی پوشش گرم      نه یه مهره تویه شطرنج

تو فقط هستی که باشی    تو نه مرگی نه تلاشی

تو فقط هستی که باشی...

نمی تونم نمی تونم           تو رو هم صدا بدونم

تو یه روز سبزی یه روز زرد    یه روز همدردی یه روز درد

اگه اشتباه می خونم         بگو راست بگو بدونم

تو کدوم رنگی کدوم بو        اگه سکه ای کدوم رو

که نه ظلمت نه فروغی      نه رکودی نه بلوغی

نکنه حرف های خامم        خاطر عزیز رو آزرد

نکنه اسم حقیرم              تو کتابهای تو خط خورد

نکنه حرف های خامم        خاطر عزیز رو آزرد

نکنه اسم حقیرم              تو کتابهای تو خط خورد


                                                گوگوش




+نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت22:53توسط طلا |


مرداب

میون یه دشت لخت     زیر خورشید کبود

تویه یه مرداب پیر         توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر        از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم       زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز      می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین    دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم             تا به دریا برسم

شب و آتیش بزنم         تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم        زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه           راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود     پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت       سر راهم چاله کند

توی چاله افتادم            پاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید               اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم        یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک        یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها        زمین هم از این پایین

هی بخارم میکنن            زندگیم شده همین

با چشام مردنم و             دارم اینجا میبینم

سر نوشتم همینه            من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم     قطره های آخره

من که تشنم                   همینم داره همراش میبره

خشک میشم                  تموم میشم

فردا که خورشید میاد...


گوگوش


+نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت22:45توسط طلا |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

                     آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت9:29توسط طلا |

http://pegah63.persiangig.ir/sokot.jpg

همه رفتن کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخرای عاقبت بود

که جز افسوس هوایی در سرم نیست

همه رفتن کسی با ما نموندش

کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما رو

همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

چه حاشا کرده ای بر در نخورده

چه آیا زنده ایم یا جون سپرده

چه حاشا صحبتی حرفی کلامی

چه جزو رفته هاییم ما نمرده

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرده با ما

یه روز دورو برم صد تا رفیق بود

منو امروز ببین تنهای تنهام 

خیال کردم که این گوشه کنارا

یکی داره هوای دل  ما را

کی هم این میون دلسوزه ما هست

نداره آرزو آزار ما را

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرده با ما


+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت19:51توسط طلا |

http://storage.imageloop.com/content/c7a0330f-03a3-1782-9c5e-0015c5fcf7da/rw506h380

دل اسیره


میدونی دل اسیره     اسیره تا بمیره

می دونی بدون تو     دلم آروم نگیره

میدونی دل تنگه تو    نموده آهنگ تو

ولی بیهوده جوید     بسی بیهوده پوید

به من بگو بی وفا     حالا یار که هستی

خزان عمرم رسید     نو بهار که هستی

میخوام برم دور دورا     دلم طاقت نداره

دست غم تو داره     روزهارو می شماره


فرامرز اصلانی


+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت19:42توسط طلا |


 آنان که فانوسشان را
بر پشت می برند
سایه هاشان پیش پایشان می افتد...

 خدا
نه برای خورشید
و نه برای زمین ،
بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد
چشم به راه پاسخ است...
  خدا به انسان می گوید :
شفایت می دهم
چرا که آسیبت می رسانم ...
دوستت دارم چرا که مکافاتت می کنم ...


                                           تاگور

+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت9:29توسط طلا |


http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/VAFADAAR/01(38).jpg

مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شبتاب،

نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي‌شكند.

نگران با من استاده سحر

صبح مي‌خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم بجان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي‌شكند .

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا! به برم مي‌شكند

دستها مي‌سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي‌پايم

كه به در كس آيد

در وديوار بهم ريخته‌شان

بر سرم مي‌شكند.


                                 نیما

+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت9:24توسط طلا |

آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يكنفردر آب دارد مي سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتواني را

تا تواناييّ بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ ميبنديد

بركمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهود جان قربان!

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد

باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه‌هاتان را ز راه دور ديده

آب را بلعيده درگود كبود و هر زمان بيتابش افزون

مي‌كند زين آبها بيرون

گاه سر، گه پا.

آي آدمها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي زند فرياد و امّيد كمك دارد

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش

مي رود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:

-"آي آدمها"...


و صداي باد هر دم دلگزاتر،

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آبهاي دور و نزديك

باز در گوش اين نداها:

آی آدمها...


                                        نیما

+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت9:18توسط طلا |


دلم تنگ است
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت12:30توسط طلا |

جهانم زيباست!

  جامه ام ديباست!

       ديده ام بيناست!

             زبانم گوياست!

               قفسم هم طلاست!!!


                       بر اين ارزد که دلم تنهاست؟!؟!

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت12:10توسط طلا |

هر چه بينا چشم               رنج آشنايي بيشتر

هر چه سوزان عشق          درد بي وفايي بيشتر

هر چه جان کاهيده تر         نزديکتر پايان عمر

هر چه دل رنجيده تر           سوز جدايي بيشتر

هر چه دل آزاده تر             زندان هستي تنگتر

هر چه تن شايسته تر        شوق رهايي بيشتر

هر چه دانش بيشتر          وامانده تر در زندگي

هر چه کمتر فهم              کبر و خودنمايي بيشتر

هر چه زاهد بيشتر           دور از خودايي بيشتر

هر چه با ياران وفا             بي اعتنايي بيشتر                  

                                                                     (معيني کرمانشاهي)

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت12:8توسط طلا |