|
تو را به جاي همه ي کساني که نشناختم دوست مي دارم تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيستم دوست مي دارم براي خاطر عطر نان گرم پل الوار
...زندگي رسم خوشايندي است آواز حقيقت بدويم سهراب
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ اخوان ثالث
بی تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم فریدون مشیری
امروز که محتاج توام جای تو خالسیت فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در من نفسی نیست نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز رو فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر می خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسی نیست نکن امروز رو فردا دلم افتاده زیر پا بیا ای نازنین ای یار دلم رو از زمین بردار تویی تنها منم تنها نکن امروز رو فردا بیا با ما بیا با ما امروز که محتاج توام جای تو خالسیت فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در این دنیای نا هموار که می بارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهایم کن از این تکرار تویی تنها منم تنها نکن امروز رو فردا بیا با ما بیا با ما امروز که محتاج توام جای تو خالسیت فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست ابی
سیب من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتهای بی تابی میخوام من از اون وقتهای بی تابی میخوام من میخوام یه دسته گل به آب بدم آرزوهامو به یک حباب بدم سیبی از شاخه ی حسرت بچینم بندازم تو آسمونو تاب بدم بندازم تو آسمونو تاب بدم گل ایوون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتهای بی تابی میخوام
مثل یه دسته گل اقاقیا دلم آواز می کنه بیا بیا تو میری پشت علفها گم میشی من می مونم و گل اقاقیا گل ایوون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من
چشاتو وا نکن اينجا هيچ چي ديدن نداره
صدای سکوت لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس پريدن نداره
دستاي نجيب باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذار باد بياد ، تموم دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر جادهها رسيدن نداره
نقض قانون آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
بردی از یادم بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن کی آیی به برم؟ ای شمع سحرم در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سر آید عمر بی ثمرم نشسته بر دل غبار غم زان که من در دیار غم گشته او غم گسار غم امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
گهواره دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست همون جایی که شاهزاده ی قصه همیشه دختر فقیر و می خواست همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یه کبوتر دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمیاد بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد نمی دو نه کسی چه سخته موندن مثل برگ رویه شاخه ی تکیده ببین شکوفه ی دلبستگی هام چقدر آسون تو ذهن باد می میره کجاست اون دست نورانی و معجز بگو بیاد و دستمو بگیره کجاست مریم ناجی مریم پاک چرا به یاد این شکسته تن نیست؟ تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست؟ دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من گوگوش
کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی,عاشقم ابر شدم صدا شدی,شاه شدم گدا شدی,شعر شدم قلم شدی,عشق شدم تو غم شدی ای عشق من,دریای من آسوده در رویای من,این لحظه در هوای تو,گوشده در صدای تو من عاشقم لیلایه تو گمگشته در بارون تو مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی,عاشقم ماه شدم ابر شدی,اشک شدم صبر شدی,برف شدم آب شدی,قصه شدم خواب شدی ای عشق من,دریای من آسوده در رویای من,این لحظه در هوای تو,گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
ای که تو گفتی به اسم من کسی رو نداری دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری فکر نکن دنیا همین طور می مونه به کام تو من که رفتم خط زدم خط سیاه رو نام تو چی خیال کردی منو ول کردی تو دستهای باد چطوری دلت اومد عشقمونو بردی ز یاد مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت؟ رفتی و منو فروختی به غریبه عاقبت . . . می خوام این فکر تو رو از تو سرم بیرون کنم خونه ای که ساخته بودیم توی دل ویرون کنم می دونم یه روز می شه میای سر حرفهای من اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من
دل من یه روز به دریا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنیا زد و رفت دل من یه روز به دریا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
عادت توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست میدونی تو قلب من نقطه ی تزویری نیست گریه ی شبونه رو جز تو که تسکینی نیست مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاچیدی تو چه بیهوده ز من رنجیدی به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی غم عالم به دلم کوبوندی به تو نفرین دل عاشق,دل زار تو منو غرق خجالت کردی منه آزاده ی مغرور و ببین تو چطور بنده ی عادت کردی
Since Meeting You Since meeting you I know that love Is the most important feeling One can have I used to think that love was only real in the movies and that I enjoyed being alone
جزیره من همون جزیره بودم .. خاکی و صمیمی و گرم .. واسه عشق بازیه موجا .. قامتم یه بستر نرم... یه عزیز دور دونه بودم ... پیش چشم خیس موجا ... یه نگین سبز خالص... روی انگشتر دریا ... تا که یک روز تو رسیدی ... روی قلبم پا گذاشتی... غصه های عاشقی رو ... تو وجودم جا گذاشتی... زیر رگبار نگاهت... دلم انگار زیر و رو شد... برای داشتن عشقت...همه جونم آرزوم شد... تو نفس کشیدی انگار..نفشم برید تو سینه... ابروبادودریا گفتن حس عاشقی همینه... اومدی تو سرنوشتم ... بی بهونه پا گذاشتی ... اما تا قایقی اومد... از من و دلم گذشتی ... رفتی با قایق عشقت... توی روشنی فردا... من و دل امٌا نشستیم... چشم براهت لب دریا... دیگه تو خاک وجودم .... نه گلی هست نه درختی... لحظه های بی توبودن .... میگذره امٌا به سختی... دل تنها و غریبم .... داره این گوشه می میره... ولی حتی وقت مردن... بازسراغت و میگیره... میرسه روزی که دیگه فعر دریا میشه خونم...
تو نه بارونی نه شن باد تو نه مرحمی نه فریاد تو نه خسته ای نه هم پا تو نه از غیری نه از ما تو نه بیرون نه درونی تو نه ارزون نه گرونی تو نه خاکی پوشش گرم نه یه مهره تویه شطرنج تو فقط هستی که باشی تو نه مرگی نه تلاشی تو فقط هستی که باشی... نمی تونم نمی تونم تو رو هم صدا بدونم تو یه روز سبزی یه روز زرد یه روز همدردی یه روز درد اگه اشتباه می خونم بگو راست بگو بدونم تو کدوم رنگی کدوم بو اگه سکه ای کدوم رو که نه ظلمت نه فروغی نه رکودی نه بلوغی نکنه حرف های خامم خاطر عزیز رو آزرد نکنه اسم حقیرم تو کتابهای تو نکنه حرف های خامم خاطر عزیز رو آزرد نکنه اسم حقیرم تو کتابهای تو گوگوش
تویه یه مرداب پیر توی دست خاک اسیر منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم آرزو داشتم برم تا به دریا برسم شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر راهم چاله کند توی چاله افتادم پاک منو زندونی کرد آسمونم نبارید اونم سر گرونی کرد حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون خورشید از اون بالاها زمین هم از این پایین هی بخارم میکنن زندگیم شده همین با چشام مردنم و دارم اینجا میبینم سر نوشتم همینه من اسیر زمینم هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره من که تشنم همینم داره همراش میبره خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد... گوگوش
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست اگر این آخرای عاقبت بود که جز افسوس هوایی در سرم نیست همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش همه رفتن ولی این دل ما رو همون که فکر نمی کردیم سوزوندش چه حاشا کرده ای بر در نخورده چه آیا زنده ایم یا جون سپرده چه حاشا صحبتی حرفی کلامی چه جزو رفته هاییم ما نمرده عجب بالا و پایین داره دنیا عجب این روزگار دلسرده با ما یه روز دورو برم صد تا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنهام خیال کردم که این گوشه کنارا یکی داره هوای دل ما را کی هم این میون دلسوزه ما هست نداره آرزو آزار ما را عجب بالا و پایین داره دنیا عجب این روزگار دلسرده با ما
دل اسیره میدونی دل اسیره اسیره تا بمیره می دونی بدون تو دلم آروم نگیره میدونی دل تنگه تو نموده آهنگ تو ولی بیهوده جوید بسی بیهوده پوید به من بگو بی وفا حالا یار که هستی خزان عمرم رسید نو بهار که هستی میخوام برم دور دورا دلم طاقت نداره دست غم تو داره روزهارو می شماره فرامرز اصلانی
آنان که فانوسشان را تاگور
ميتراود مهتاب نیما
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد! آی آدمها... نیما
دلم تنگ است
جهانم زيباست!
هر چه بينا چشم رنج آشنايي بيشتر
|
About![]()
فقط میخوام بگم اسم وبلاگ معنی اسم خودمه. Archivesهفته چهارم فروردین 1389هفته چهارم آبان 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|